تبليغاتX
دل نوشته ، خاطرات و دست نوشته های من


دل نوشته ، خاطرات و دست نوشته های من

اشك توي چشماش جمع شده بود. يك حال بغض، فقط يك تلنگر لازم بود تا رودخانه اشك هايش جاري شود. نگاهش كردم، از دور. توي حال خودش بود. به چشم هايش نگاه كردم.درشت، كشيده و شهلا اما غمگين. يكهو نگاهم به نگاهش گره خورد. مستقيم، بي هيچ مانعي. يك خنده كوچك كرد و سپس جوابش از طرف من. به طرفم آمد، ترسيدم...

قدم هايم را تند كردم، بعيد بود به من برسد. يكهو احساس كردم دستم كشيده مي شود، دستم را گرفته بود. گرماي دستش را حس مي كردم. دوباره نگاهش كردم و گره خوردن نگاه ها. باز خنديد، من هم خنديدم. اين بار توي چشم هايش يك حال خواهش بود، يك اسرار از من براي سرپناه بودن. بازويش را فشار دادم، دستم را باز كردم، آمد توي بغلم. يك احساس خوب.

نگاهم از او گرفته شد. شما ها را ديدم همه تان لبخند مي زديد و سر تكان مي داديد. نمي دانم كي آمده بوديد اما همه تان بوديد. باز بوي زعفران بلند شد، مي دانستم از خودم است. همه تان لباس هاي شيك پوشيده بوديد. به لباس هاي خودم نگاه كردم، همان كت قديمي سبز مخملي كه هميشه بوي زعفران مي داد. ياد گذشته افتادم. حالم بد شد. نمي دانستم چرا؟! شايد به خاطر خاطرات گذشته. كم كم همه چي خاكستري شد. و يك روز سياه. حالم بدتر شد. باز چشمم به شما ها افتاد، همه تان اخم كرده بوديد و مي گفتيد: "نه!" همه چي تاريك تر شد. سرم درد گرفته بود، حالت تهوع داشتم. انگار كسي از بغلم بيرون آمد. دوباره نگاهايمان بهم گره خورد. توي تصوير ديدم بود اما انگار نمي ديدمش. كم كم تصويش برايم واضح شد. ديگر حال تهوع نداشتم، همه چي داشت روشن مي شد و بعد يك طعم شيرين و گس روي لبهايم. حالا باز همه چي سفيد شده بود. اين بار من به او خنديدم و بعد خنده او. شاد شاد بودم، مثل او. او هم ديگر توي چشم هايش غم نبود. شاد شاد بود. باز چشمم به همه تان افتاد. مي خنديديد، شما ها هم شاد بوديد و سر تكان مي داديد...

پي نوشت 1) 5 آبان روزي يك تولد بود، يك شروع و زماني سالروز يكي شدن اما ديگر زماني روز مرگ شد، مرگ يكي شدن  و شد يك روز سياه. و اكنون ديگر از آن روز سياه خبري نيست، حالا روزيست معمولي با پيش زمينه اي خاكستري براي شروعي ديگر.

پي نوشت 2) قرار بود اين پست رو زودتر از اينها برم اما واقعا وقت نشد.

پي نوشت3)مثل هميشه از نظرات زيباي دوستان لذت مي برم. كاش دوستاني كه نظرات خصوصي مي گذارند. آشكارشان مي كردند. شايد اينگونه زيباتر بود.

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 15:12 توسط سبحان| |

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

 

بسم الله الرحمن الرحیم.. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد.. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."

 

پی نوشت۱)نقل قول از یه جایی از یه دوستی

پی نوشت ۲)به زودی زود میام...

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 23:56 توسط سبحان| |

"پسرک مال آن دوره ها بود! دقیقا مثل همه هم دوره ای هایش مال دهه ۶۰!

دهه جنگ و خون، غم و اندوه، غربت و تنهایی! و بالاتر از همه رشد جمعیت. بعضی آنها را و بعضی یک دهک قبل آنها را نسل سوخته می گفتند. خود او نظری نداشت، می گفت این نظر آن دیگران است. هر چند هنوز بوی گوشت و پوست سوخته زمان تولش و بی پدری های دوستان هم دوره اش را و مدارس همیشه شلوغ سه نوبته و سد عظیم پشت کنکور را حس می کرد و اکنون بی کاری و تورم و ..."

.

.

.

 

 

واقعا متاسفم! من هم دیگر بیشتر از شما از پسرک خبر ندارم فقط می دانم پسرک مرد!

می دانم او هم مثل همه ما حرف های زیادی برای نگفتن داشت، شاید هم به خاطر نگفتن آن حرف ها بود که درد دلش عقده شد و مرد! من هم نمی دانم، بعضی می گویند عاشق شد و شکست عشقی خورد و خود کشی کرد، بعضی می گویند دیوانه شد و سر به بیابان گذاشت بعد هم همه گفتند او رفته است و مرده است. بعضی ها می گفتند که او حتما نمرده یعنی اصلا امکان ندارد بمیرد و هنوز از نظر فیزیکی زنده است اما روان او را کشته اند. و بعضی دیگر شایعه ای دیگر کردند که آنها هم غلط کردند چون اینها همه حدس است! شاید اصلا آن پسرک شما باشید که حالا شکل دختر شده اید و این مطالب را می خوانید یا شاید آن پسرک من باشم یا همه خواننده های این خزعبلات!

به نظر شما اصلا از اول آن پسرک وجود داشت؟! آیا او مرده است؟

پی نوشت۱:

قبل از اینکه به کسی بگی دوستت دارم ، خوب فکراتو بکن

چون شاید چراغی در دلش روشن کنی که خاموش کردنش

به خاموش شدن او بیانجامد . . .

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 1:57 توسط سبحان| |

ديروز بود رفته بودم بيرون براي انجام كاري. تقي آباد بودم. اوج ترافيك ساعتاي 9 شب و گرم تلفن صحبت كردن. همين طوري ماشينا از كنارم مي گذشتنو بوغ مي زدن تا مگه هم منو به مقصدم برسونن و هم پول بنزينو شكم خونوادشونو سير كنن. منم همينطوري داد مي زدم: وكيل آباد!

تو همين موقع ها بود كه يه پيكان قيژي جلوم ترمز زد، منم سريع خودمو انداختم تو ماشين. بعد يكي دو دقيقه تلفنم تموم شد و سرم گرم شد به سرود مرز پر گهر ضبط ماشينو ديدن تبليغات كانيدا. كم كم رسيديم سه راه راهنمايي ترافيك داشت شروع مي شد. ماشينا كيپ تو كيپ هم. همه ماشينا پر تبليغات بود، يكي مير حسين يكي احمدي نژاد. مردم هم تو پياده رو با شورو ذوق مچ بندا و پوسترا رو نشون مي دادن. به ماشيني كه توش بودم نگاه انداختم، ديدم پشت شيشه عكس مير حسين رو زده. پهلومم يه جوون با مچ بند سبز نشسته بودو به آدماي پيادرو علامت پيروزي نشون مي داد اونا هم با همين حركت تاييدش مي كردن. يه دفعه چشمم به ماشين افتاد،‌ سر نشين عقبش كه يه دختر 10-11 ساله بود يه برگه A4 دستش گرفته بود:"چيز چيه؟..." كه يهو ديدم يكي از پيادرو داد زد:"سيب زمينيه". خندم گرفت، گفتم:" عجب اين سري شور انتخابات زياد شده" كه راننده گفت:"مي ترسم اينقدر اين شور زياد شه كه كل نظامو شور بده!!" ديگه هيچي نگفتم...

كم كم رسيدم ميدون ملك آباد. دو طرف خيابون طرفداراي مير حسين بودن! دختر و پسر پير و جوون دست مي زدنو مي گفتن:"ايول ايول. مير حسينو..." يه باره ديدم تا چشمشون به ماشيني كه توش نشسته بودم افتاد صداي صوت و دست راه افتاد و همه علامت پيروزي نشون مي دادن. با خودم گفتم:"مگه اين جوونه چيكار كرد كه اينقدر همه ابراز احساسات كردن؟!" رسيده بوديم فلكه پارك، يه اتوبوس ديدم كه كنسرو آدم بود. دو نفر هم عكس احمدي نژاد رو دستشون گرفته بودنو تكون مي دادن كه ديدم جوونه دستبنده سبزشو نشونشون دادو به طرف اونا تكونش داد. اونا هم انگشت شستشونو نشونش دادن! بازم خندم گرفت...

ديگه رسيده بودم به مقصد از ماشين پايين اومدم. تو فكر اين بودم سريع برم تا به مناظره كروبي و احمدي نژاد برسم كه يهو ديدم پشت ماشين نوشته بود:

"به اميد پيروزي چيز بر نا چيز"

نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 23:56 توسط سبحان| |

یه روز بهم گفت می خوام باهات دوست شم! آخه می دونی؟؟ من اینجا خیلی تنهام !


بهش لبخند زدم و گفتم آره می دونم! فکر خوبیه! منم اینجا خیلی تنهام!!!





یه روز بهم گفت می خوام تا ابد باهات بمونم! آخه می دونی؟؟ من اینجا خیلی تنهام!



بهش لبخند زدم و گفتم آره می دونم! فکر خوبیه! منم اینجا خیلی تنهام!!!



یه روز دیگه گفت می خوام برم به جای دور! جایی که هیچکس نباشه! بعدش که
همه چیز درست شد توام بیا! آخه می دونی؟؟ من اینجا خیلی تنهام!



بهش لبخند زدم و گفتم آره می دونم! فکر خوبیه! منم اینجا خیلی تنهام!!!



یه روز تو نامش نوشت من اینجا یه دوست پیدا کردم! آخه می دونی؟؟ من اینجا
خیلی تنهام!



براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره می دونم! فکر خوبیه! منم اینجا خیلی تنهام!!!



یه روز نامه نوشت و توش نوشت من می خوام با این دوستم تا ابد زندگی کنم!
آخه می دونی؟؟ من اینجا خیلی تنهام!



بر اش یه لبخند کشیدمو توش نوشتم: آره می دونم! فکر خوبیه! منم اینجا خیلی تنهام!!!



حالا دیگه اون تنها نیست! و من از این بابت خیلی خوشحالم!



و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که اون هنوز نمی دونه من اینجا خیلی تنهام!!!

 

پی نوشت۱: به نقل از یه کسی یه جایی!!!

نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 18:5 توسط سبحان| |

اولين بار بعد از چند وقت بود كه به يادش افتادم، دلم گرفته بود. نمي دونم چرا هرقت ياد گذشته مي افتادم دلم مي گرفت. شايد مي فهميدم كه از عمرم گذشته، به اندازه تمام خاطرات دوران زندگيم!

اما چيزي كه جالب بود اين بود كه وقتي هميشه ياد گذشته نزديك مي افتادم، ياد اون مي افتادم. شايد چون اون مثل بارون بود، زندگي بخشيد، طراوت داد و رفت.

البته هميشه كم جواب مي داد به ندرت. اما اون شب باز جواب داد بهش sms دادم بي پرده بهش گفتم به يادشم و دلم براش تنگ شده. بهش گفتم ياد رفيقان قديمي هيچ وقت از ياد آدم نميره و دوستاي آدم مثل شراب ميمونن هرچي قديمي تر دوست داشتني تر و جا افتاده تر.

گفت خيلي مردي!

گفتم: شك دارم، خيلي شك دارم. گفتم به قول تلخون صمد (كه به باباشو خواهراش مي گفت) " اينا همه نشونه هاي ظاهريه شما ها هيچ كدومتون مرد نيستين" منم هنوز كار داره مرد شم واسه همين دوست دارم ياد مردا باشم تا منم ازشون مردونگي ياد بگيرم.

گفت:....

نه، ديگه هيچي نگفت. اونم دلش گرفته بود يه عالم حرف نگفته داشت. مثل من. اما حرفاي من از جنس حرفاي اون نبود حرفاي من بوي وصال مي داد اما از حرفاي اون مي شد جدايي رو شنيد هر چند هنوزم ياد حرفش بودم كه "وصال آفت عشقه" تو احوال خودم بودم كه ديدم باز رفته و جواب نميده...

پي نوشت1)ديروز تولد خودم بود و روز جهاني داوطلبان

پي نوشت2)امروز روز منو خيلي از دوستام بود روز دانشجو. يكي از همين دوستاي عزيز يه پيام خيلي قشنگ داد:"پاييزي خواهد آمد، باد خاطرات دانشجويي را برايت برگ برگ خواهد كرد(به نظر من برگ برگ خواهد برد!) و تو در اوج لبخند ها به گذشته حسرت خواهي خورد"

پي نوشت3)با وجود اينكه حدود يك سال گذشته اما بازهم ازدواج فرهاد عزيز و شريك زندگيش شيرين خانوم رو بهشون تبريك ميگم.

نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت 18:8 توسط سبحان| |

او بود.

...اول شد...

.......من هنوز نبودم. او دوست را ولی برای من آورد....

"دوست" آمد.

جهان زیبا شد.دوستخندید . خورشید خنده ی دوست را دید و خندیدن را یاد گرفت پس چشم دنیا روشن شد. خنده ی خورشید به گوش درخت رسید. درخت جان گرفت و دنیا سبز شد.

دوست مهربان بود.آسمان مهربانی دوست را حس كرد و از مهر دوست، رنگ آبی به خود گرفت. قطره ی بارانی از آسمان به دریا افتاد پس مهر دوست به دریا ریخت و دریا را هم آبی كرد.

....و من هنوز نبودم...

اما دلم بود... چون دوست در او بود!

***

روزی او مرا آفرید.

من بودم و دلم ، و چیزی درون آن كه گمشده ام بود . غریبی آشنا كه نمی دانستم چیست.

روزها می گذشت و آشنایم قریب تر می شد!

***

روزی كه مثل همه ی روزهای دیگر بود...

                                                غریبی سیبی به من داد!

آری با یك سیب شروع شد! و من هنوز  نمی شناختمش...

سیب را گرفتم اما رسم ادب این بود كه چیزی عوض سیب به او بدهم. به دستانم نگاه كردم . خالی بودند.از خجالت سرم را به زیر انداختم . چشمم به چیزی افتاد كه خیلی شبیه سیبی بود كه غریب به من داده بود.

سرخ بود و پر مهر.

دلم را عوض سیب به او دادم.

لبخند زیبایی زد و خواست تا سیب را هم به او بدهم.

كمی غمگین شدم ولی سیب را دادم.

سیب را گرفت. سیب را و دل را هر دو را نیمه كرد. نصف سیب را به نصف دل چسباند. حالا دوتا قلب سیبی در دستش بود. یكی را به من داد و باز هم لبخند زد....

2004854897975968197_rs.jpg

***

آن روز دیگر مثل همه ی روزها نبود.

غریب من دیگر آشنایم شده بود

 و نشان او یك قلب سیبی ست كه تا درون سینه ام می تپد عطر سیب می دهد.

                 ...........و از آن روز بود كه جهان بوی سیب گرفت!!

به نقل از:  کلوب

نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 14:52 توسط سبحان| |

پسرک خسته بود خیلی خسته. آن قدر خسته که دیگر هیچ چیز را نمی دید حتی خودش را، حتی احساساتش را و حتی چهره اش را. آن قدر خسته بود که وقتی در آینه نگاه می کرد دیگر چهره بی رنگ و نگار خود را که رگه هایی از خستگی در آن نمایان بود نمی دید، اما هنوز ته چهره نمکین و زیبایش سخن از این می گفت که روزگاری نه چندان دور پسری خوش قیافه و جذاب بوده است. پسرک آنقدر خسته بود که دیگر یادش رفته بود کسی او را دوست دارد و کسی به فکر اوست و در رویاهایش نگاه پر مهر او را می پروراند. پسرک آنقدر خسته بود که حتی نگاه پر اشتیاق دخترک روسپی را بر چهره اش نمی دید، نگاهی سیری ناپذیر که فریاد از این می زد که غوغایی در سینه دخترک برپا کرده است. پسرک آنقدر خسته بود که یادش رفت باید بماند و آنقدر خسته که فراموش کرد که حتی باید برای دیگران زنده بماند!ا

پی نوشت1)حلول ماه زولبیا بامیه، ماه از زیر کار دررفتن به بهانه عبادت،ماه میهمانی خدا تو خونه بنده خدا مبارک باد.

پی نوشت ۲)تبریک به آرزو خانوم به خاطر قبولیش در دانشگاه و پیوستن به جرگه دانشجویان.ا

نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 18:25 توسط سبحان| |

ساعت 10:30 شب بود كه بعد از 3 ساعت با سعيد رسيديم خونه بابابزرگ. بيشتريا اونجا بودن...

بابا، مامان قبل از رسيدنم رفته بودن خونه. از بابابزرگ سر زدم همون طوري بود مثل روزاي پيش شايدم بدتر. صورتش سمت ديوار بود چشماشو بسته بود. فكر كنم خواب بود واسه همين مزاحمش نشدم. براي آخرين بار نگاهش كردم و رفتم خونه. سميه ديروزش خبر داده بود كه شوهر عمه مامانش فوت كرده واسه همين صبح با بابا رفتيم تعزيه بديم. هنوز تازه حركت كرده بوديم كه مامان زنگ زد و گفت:"خاله گفته حال بابابزرگ خيلي خرابه." به ما هم گفت بريم خونه بابابزرگ. دوباره به ياد شعر فروغ افتادم اما اين بار من به بابا گفتم:"ديگر تمام شد. هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد بايد براي روزنامه تسليتي بنويسيم." وقتي رسيديم سر ميلان بابابزرگ ديدم يكي صدام ميزنه.برادرم سهيل بود با مامان. با هم رفتيم تو خونه بابابزرگ. دايي ها رو ديدم كه چشماشون اشكالود بود، اما فقط سكوت مي كردن. هيچ كدوم جرات نمي كردن حرفي بزنن. مي ترسيدن اگه چيزي بگن بغضشون بشكنه و همه چي رو لو بدن. خاله كه مامانو ديد طاقت نياورد و زد زير گريه و گفت: بابا رفت...

 
پی نوشت۱:بعد از حدود یک هفته مبازره پدربزرگم با مرگ بالاخره مغلوب اون شد و به دیار باقی شتافت...
چه زود گذشت حدود 3 سال پیش همین موقع ها بود كه این تراژدی برای بابابزرگ دیگم اتفاق افتاد و به قول دكتر حجازی علم نتونست در برابر مرگ كاری كنه! اما این بابابزرگم یك دفعگی شد هم مریضیش هم فوتش.
 
نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 21:37 توسط سبحان| |

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
-
سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
-
ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید

-
ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
-
ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام

-
من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست

حسودی می کردم به دخترک
-
تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
,
یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , احساس مشترک تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
-
آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد
,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم

پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
-
گریه نکن دیگه , خب ؟
-
خب ...
زیبا بود
,
چشمانش درشت و سیاه

با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
-
اسمت چیه دخترکم ؟

-
ستاره
-
به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم
,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد

و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم
,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد

و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
-
خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
-
هم .. هم .. همینجا
..
نگاه کردم به دور و بر

به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
-
نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه ستاره
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
-
ببین ستاره , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده

قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود
,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش
,
-
آدرس خونه تونو نداری ؟

لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
-
یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
-
چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
ستاره با تعجب نگاهم می کرد
-
بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
-
راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , ستاره , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم

کاش میشد من و ..
دستم را کشید

-
جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
-
ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
-
ای شیطون , ... ازینا ؟
-
اوهوم ...
-
منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟

خندید ,
-
خب , ازون قرمزاشا
...
-
چشم

...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
ستاره شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
-
تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم

لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
ستاره هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
-
خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
-
آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم

به همین سادگی
ستاره یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و ستاره هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
-
ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , ستاره را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و ستاره , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
-
ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر ستاره , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
-
آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام

-
خانوم این چه حرفیه , ستاره خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
ستاره خندید
-
تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم

خنده من تلخ
خنده ستاره شیرین
-
به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , ستاره , تشکر کردی ازعمو ؟
ستاره آمد جلو ,
-
می خوام بوست کنم

خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
-
تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
-
نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
-
نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست

-
پیداش کنیا
-
خب
....
ستاره دست مادرش را گرفت
-
خدافظ
-
آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
-
خواهش می کنم , خیلی مواظب ستاره باشید
-
چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
ستاره برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
-
خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
-
ستاره .. ستا ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
-
ستاره ه ه ه ه ه ه
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
ستاره مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....

به نقل از يه جايي اما جاشو يام نمياد....

پي نوشت۱: تبريك به آرزو خانوم به خاطر موفقيتش تو كنكورو همچنين تبريك به ز.بزرگوار به خاطر اينكه بالاخره تونست مهمونيشو بگيره.

پي نوشت۲) تبريك به محمد به خاطر ازدواجش (راستش احساس پيري كردم وقتي شنيدم!)

نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 15:58 توسط سبحان| |


Design By : Night Skin

Design
Specific
Others